خط داستانی
آن جانا با پدرش، دوارکا نات، در یک منطقه کوهستانی در هند زندگی ثروتمندی دارد. وقتی پس از سالها به خانه برمیگردد، متوجه میشود که پدرش سختگیرتر و انضباطیتر شده و حتی کارمندان و روستاییان خطاکار را تنبیه میکند. سپس با روستایی محلی به نام ژمرو آشنا میشود و هر دو به یکدیگر عشق میورزند. ژمرو او را به خانهاش میبرد تا او را به مادرش، کاملا، معرفی کند که به سرعت او را تأیید میکند. وقتی دوارکا از این موضوع مطلع میشود، خشمگین میشود و به سرعت ازدواج او را با مدیرش، رامش، اعلام میکند. ژمرو دلشکسته میشود و به دیدن آن جانا میرود، که به او میگوید که او را دوست دارد، اما باید از پدرش اطاعت کند. آنچه ژمرو و آن جانا نمیدانند این است که او دختر دوارکا نیست، بلکه دختر کاملا است و در سنین پایین ربوده شده است.