خط داستانی
میدانی، اینطور است که سگی داری و او شخص دیگری را به عنوان صاحبش انتخاب میکند، نه تو را. و به محض اینکه آن «دیگری» زنگ دوچرخه را به صدا درمیآورد، سگ، در حالی که دمش را به شادی تکان میدهد، به سویش میدود. و تو به دنبالش میروی. معلوم میشود که برای او هم همینطور است. اما نمیتوانی چیزی بگویی: فقط همانجا میایستی و هماهنگ با ضربان امواج، در سکوت نفس میکشی.