خط داستانی
پس از شنیدن اخراج گابریل، او در آغوشهای یکی دیگری از نامزدش را شگفتزده میکند و دنیا به نظرش فرو میریزد. این وضع زخمخوردگی گذشتهاش از کودکی را یادش میآورد. با فروپاشی عاطفی، او تنها عکسی از کودکی خود را پیدا میکند که او و مادرش را در کنار کوه نشان میدهد. آگاه به این که بدون دانستن تاریخچهاش نمیتواند پیشرفت کند، گابریل پاریس را ترک میکند تا به دنبال احساسات این یادگار تنها برود. با رسیدن به جزیره لانزاروت، ماشینش دچار نقص میشود. عزلت و بیتبر سخنگویی آشکار، گابریل بیقرار شب را آنجا سپری میکند. روز بعد، مردی غریبه در را میکوبد و این راهنمای فیضبخش او را به دنبال خود دعوت میکند. از آنجا برای گابریل سفر آغازگرانهای از موقعیتها و ملاقاتهای غیرعادی آغاز میشود که به تدریج او را به هدف میرساند.