خط داستانی
الیزا زن سی و هشت ساله ای است که برای یک هفته به همراه همسرش و دختر کوچکشان به خانه ای روستایی می رود. همه چیز برای او خوب است، حرفه ای موفق، خانواده دوست، پول کافی و برنامه برای آینده. پس از رسیدن به روستا احساس عجیبی به او دست می دهد. او حضور چیزی را احساس می کند که شب هنگام سرخس درختان را حرکت می دهد، سگ ها با ناله می گستاند و مانند نفس یک گوستAcross بی کران روستا به گشت می رود. احساسی سوزاننده که تمام یقین های او را می کشد. در نیمه شب، از خواب بلند می شود. نور ماه روی صورت او می تابد.