گلس گلس
Galus Galus
شاید زمانی دور او خانواده ای داشت شاید یک بار زمانی دور او را دوست می داشتند شاید روزی کسانی که او را می شناختند منتظر او بودند و او را از دست داده بودند امروز او تنها سایه ای است در میان سایه های روزهایی که آغاز می شوند و هیچ کس او را نمی بیند او سایه ای است که روی پیاده رو بیدار می شود و به سطل زباله نگاه می کند به دنبال بطری ها یا قوطی ها برای فروش تا با چند سکه آن روز را غذا دهد این مبارزه برای زنده ماندن روزی دیگر هر روز یک روز دیگر است