همه آنچه تو دوست داری در آینده منتقل خواهد شد
All That You Love Will Be Carried Away
آلفی زِمر همسرش را دوست دارد اما به او نمیگوید و از کارش هم متنفر است اما دربارهٔ اینها هم سخن نمیگوید. دستشوییها، نوشتههای نامناسب روی دیوارها برای او شعرهای واقعیاند و دفترچهای دارد تا همهٔ اینها را در آن فهرست کند تا هرگز فراموش نشود. پس یک شب با وجود اینها، در هتلی اتاقی را کنار راهرو و در طبقهٔ همکف میگیرد نه برای خوابیدن بلکه برای مُردن در آن. تفنگ روی چانه، فکری جنونآمیز به ذهنش خطور میکند: چه میشد اگر کتابش را منتشر میکرد؟ چه میشد اگر آنچه واقعا میخواهد انجام دهد را انجام دهد؟ زندگی کردن، کامل، یا مردن؟