خط داستانی
در خانه روستایی روسیه، دو پسر به نامهای آنتون و ژنیا با تفنگهای بادی به شیشهها شلیک میکنند. ناگهان آنتون به طور ناگهانی به یک گربه شلیک میکند و ژنیا را شوکه میکند. دوستیشان دچار تنش میشود. همان شب، پدر آنتون آنها را به کنار رودخانه میبرد و از دوران کودکی خودش میگوید؛ وقتی دوستش با هم در کنار هم یک پناهگاه جنگلی ساخته بودند. با تاریک شدن هوا، آنتون سعی میکند آشتی کند اما ژنیا چهره دوستی را رد میکند. روز بعد، در ایستگاه اتوبوس، بدون سخن گفتن از هم جدا میشوند و سکوتشان با تنش و احساس گناهی ناگفته پر شده است.