خط داستانی
پس از اولین ملاقاتشان، باورَاونگ نمیتواند ساِنگسون را فراموش کند. گویی ذهنش با او گیر افتاده است. بعدها، او به او در فرار از یک حادثه کمک میکند. اما به دلیل بیمبالاتی سرسختانهٔ او، باورَاونگ با حادثهٔ دیگری روبهرو میشود که او را به دوران آیوتایا زمان میبرد.
در این دوران، ساِنگسون در واقع شاه چان است که بهخاطر شهوترانی و بیرحمی شهرت دارد. باور باید به خانه برگردد، و تنها راهی که به ذهنش میرسد این است که بميرد. با این حال، شاه او را مثل چسب به خود نگه میدارد.
با گذشت زمان، احساسی از عشق در قلب او به او رشد میکند. در پایان، آیا تصمیم میگیرد به خانه برگردد یا اینجا با او باشد؟